آنچه در این نوشتار مطرح میشود، تبیین و تثبیت سه مدعا در باب دینشناسی فیلسوفان مسلمان است:
اول. فیلسوفان مسلمان متاثر از افلاطون و ارسطو انسان را موجودی اجتماعی دانستهاند. بدین معنا که انسان در قالب حضور در مدینه به حیات و بقای خود ادامه میدهد و تشکیل و بقای مدینه نیازمند قانون است. اما قانونی که برای اداره مدینه یا جامعه شهری معرفی میکنند، قانون بشری نیست بلکه قانون الهی است و آن قانونی، چیزی جز دین الهی نیست. بنابراین ازنگاه فیلسوفان مسلمان، ماهیت دین همان قانون است.
دوم. از آنجا که فیلسوفان مسلمان به دین به عنوان قانون نظر کردهاند، هرگز از نحوة هستی این قانون پرسش نکردهاند؛ یعنی نپرسیدهاند که دین به مثابة قانون از چه نحوة وجودی در جهان خارج برخوردار است.
سوم. هرچند فیلسوفان مسلمان ذیل مفهوم دین به مثابه کلام و کتاب و مانندآن، نکاتی هستیشناختی بیان کردهاند، اما ایشان اصالت هستیشناختی برای دین قائل نیستند. نه تنها از نحوة وجود دین به مثابة قانون بحث و پرسش نکردهاند، بلکه اساسا هرگز از منظر هستیشناسی بحث منسجم، مدون و مستقلی در باب دین نداشتهاند.
پرسش اساسی در باب دین که تاکنون در تفکر و فرهنگ اسلامی از ان غفلت شده این است: نحوة هستی و وجود دین به مثابة یک موجود چگونه است؟ تفاوت رویکرد دربارة نحوة هستی دین موجب تفاوت نحوة مواجهه با دین و نسبت برقرار کردن با دین خواهد بود. از اینرو هستیشناسی دین صرفا یک بحث نظری نیست و آثار عملی متعددی بر آن مترتب است.